| 13 December 2009
زمان: ۱۴, مرداد, ۱۳۸۵ هجری.ش
مکان: پارک مصطفی خمینی خ مصطفی خمینی - روبروی سازمان برنامه و بودجه
ساعت: ۰۰.۳۱.۴۵ نیمه شب
ساعتم رو نگاه کردم. یه نفس عمیق … اولین قدم … دومین قدم حتی صدای جغد ها هم شنیده نمی شد. سومین قدم… جعبه های مقوایی کارتون خواب ها جای خودش رو به چمن های سبز و خیس داده بودند. طوری خواب بودند که انگار هیچ وقت قرار نیست دنیا رو ببینند. قدم چهارم … قدم پنجم … ۲ تا پسر ۱۵-۱۶ ساله وقتی به من نگاه کردند. شلاغ خشم و نفرت نگاه شون ضربه تندی به تمام وجودم کوبید گویا باعث تمام بدبختیهای زندگیشون من بودم. بازم ادامه دادم … قدم ششم و هفتم و هشتم … پشت چند تا درخت صداهایی شنیده میشد کم کم خودم رو رسوندم به درخت بعد از کلی دل دل کردن دل رو زدم به دریا تا پرده از این حرف ها بردارم. باید از قبل حدس میزدم. با صدای مرد به خودم اومدم گفت : بر خر مگس معرکه … با کلمه ببخشید حرفش رو قطع کردم و با سرعت محل رو ترک کردم. فکر میکنم قدمهای بیست یا بیست و سوم بودم که …………… یک فاجعه بزرگ در حال رخ دادن بود. یکی از هم محلی ها همراه برخی از معتادان به واسطه سورنگ مواد مخدر وارد بدنش می کرد. برام مهم بود اما از دست من کاری ساخته نبود. بازم ادامه دادم اما با ترس ….. حساب قدم ها از دستم خارج شده بود. به ایستگاه مترو واقع در وسط پارک رسیدم. عجیب, غم انگیز, خوف ناک, …… در مقابل چنین صحنه ای نه تنها من بلکه تمام هستی از وصف کار اون مادر عاجز بود.
مادری که انگوشتش رو به پوست موز میمالید و به بچه میداد ….. فکر نمی کنم نایی براش مونده باشه چه برسه به شیر که بخواد به بچه بده. خوش بختانه بیمارستانه طرفه هنوز باز بود. شیر خشک و شیشه و مولتی ویتامین گرفتم کمی هم آب جوش از بوفه گرفتم شکالات و کیک هم گرفتم و برگشتم اما مادر خواب بود وسایل رو کنارش گذاشتم و سریع به خونه برگشتم تا صبح بیدار بودم. زمان برام هیچ مفهومی نداشت به همه چیز فکر کردم….
پایان




