دل نوشت

Rmin_Blog_Grave

 

 

۲۵

اردیبهشت

دیشب فشار روحی زیادی به من وارد شد. شاید بدتر از فشار قبر. نمی دونم هر چی بود که خیلی بد بود.

 

یادم نیست ساعت چند بود. اما با همه دوستام خدا حافظی کرده بودم.
اما اونقدر مرد نبودم که بتونم تنهایی رو تحمل کنم. به هر حال لباسم رو پوشیدم و راه افتادم یه ماشین دربست سمت حرم و قبرستون ……
انگار همه چیز برام آماده بود.

 

یادم نیست چه جوری از نگهبانی رد شدم. اما خوب رد شدم.

 

انگار منگ بودم. منگ منگ, ولی وقتی به خودم اومدم که دیدم توی یه قبر خالی خوابیدم و زیر سرم ۴-۵ تیکه آجر.

 

موبایلم زنگ خورد ………..

 

Read more...

Rmin_Tree

 

 

سلام

 

چند روز پیش بود. مثل همیشه کلی راه رو پیاده اومده بودم. از آخر ظفر تا پیچ شمرون پیاده اومده بودم قبلش هم صد بار از شهدا تا ۳۰ تیر رو پیاده طی کرده بودم. سه چهار تا خیابون بیشتر نمونده بود. داشتم میمردم تقریبا” چشمم به یه Fast Food خورد. نمیدونم چرا اینقدر ساندویچ هاش گرونه !!؟ به هر حال به هر قیمتی بود نشستم و یه مخلوط سفارش دادم . آروم سرم رو به دیوار پشتم تکیه دادم. خنک بود. حد اقل از من خنک تر بود. حس خوبی بود آرومم میکرد.

 

آروم پلکام رو باز کردم. چشمم به درختی خورد که تو پیاده رو شاخه هاش پخش شده بود …

 

 

افراد مختلفی باید از زیر شاخه ها رد میشدند. نمی دونم یهویی چم شد. به یه نتیجه گیری عجیب رسیدم.شهر رو زندگی فرض کردم. پیاده رو راه زندگی و این درخت رو یکی از مشکلات زندگی. با این فرض نوع حرکات افراد, وقتی میخواست از زیر درخت رد بشن خیلی برام جالب بود.

 

ادامش و نتیجه ها در ادامه مطلب

Read more...

نمونه کار های من