دل نوشت
| 08 December 2009
دیشب فشار روحی زیادی به من وارد شد. شاید بدتر از فشار قبر. نمی دونم هر چی بود که خیلی بد بود.
یادم نیست ساعت چند بود. اما با همه دوستام خدا حافظی کرده بودم.
اما اونقدر مرد نبودم که بتونم تنهایی رو تحمل کنم. به هر حال لباسم رو پوشیدم و راه افتادم یه ماشین دربست سمت حرم و قبرستون ……
انگار همه چیز برام آماده بود.
یادم نیست چه جوری از نگهبانی رد شدم. اما خوب رد شدم.
انگار منگ بودم. منگ منگ, ولی وقتی به خودم اومدم که دیدم توی یه قبر خالی خوابیدم و زیر سرم ۴-۵ تیکه آجر.
موبایلم زنگ خورد ………..




