آقا سرتون رو درد نیارم.
پنجشنبه قرار شد تا با بهزاد بریم بیرون و بعد از سه چهار ماه کله ی زشت همدیگر و ببینیم.

قرار ساعت شش بود منم از میرداماد سوار مترو شدم که بیام پایین به بهزاد زنگ زدم که داداش من بد جور داره بارون میاد بیزحمت اگه ممکن تشریف بیارین برج. ایشون قشنگ زدند تو ذوق ما و گفتن با چند تا از بچه هاست. منم دروازه دولت یه موتوری گرفتم و خودم و تو اون هوا و بارون رسوندم به چهار ولیعصر. حالا بماند که این موتوری چقدر کرد تو پاچمون و چه جوری از وسط بی آر تی رد شد و ما به خواست خدا رسیدیم به مقصد.

حالا اصل داستان از اینجا شروع میشه که ما رفتیم کافه هنر: جایی که بقول بهزاد هیچی هزار تومنه. از اینجا به بعد رو با یه دید دیگه می نویسم: